تبليغاتX
عشق ابدی example:
عشق ابدی
لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم

مرگ وبلاگ

تمام شد !

خداخافظ

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 18:36 | لینک  | 

یک سال گذشت

تا پنجشنبه ۱۵ تیر ماه زمان زیادی باقی نمونده . روز تولد مهربون و البته سالگرد آشنایمون .  ۱۵ تیر ماه درست زمانی تو روز شمار تقویم مقابلمون قرار گرفته که طی یک ساله گذشته اتفاقات زیادی رخ داده روزهایه تلخ و شیرینی که به استناد آرشیو وبلاگ وزنه سنگینیش به طرف روزایه شیرین بود ضمن اینکه طی این مدت لحظه های تلخ هم داشتیم که البته به اعتقاد من نشات گرفته از بی تجربگی هردومون بود . همون اتفاقاتی که باعث شد زندگی رو با قانونهاش یاد بگیریم . همون لحظه های که  موجب شد بیشتر همدیگرو بشناسیم .حالا که به ۱۵ تیر نزدیک میشم بیشتر باورم میشه که آدم شناس خوبی هستم چرا که خوب تونستم انتخاب کنم هر چند تو برخی از رابطه هامون پدرمو در آورد  و اشکمو سرازیر کرد .در هر حال  پنجشنبه این هفته درست زمانی فرا میرسه که احساس میکنم طی این مدت کمی و تنها کمی پخته تر شدم .همین .

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 20:11 | لینک  | 

امروز با دیروز فرق داره
سلام عزیزم خسته نباشی. امروز چطوری؟امروز با دیروز فرق داره ها!!!چه فرقی؟؟؟امروز دیگه قرار نیست غذا رو بسوزونم.امروز یه جمله جدید نوشتم و زدم به در یخچال.تا وقتی صبح بیدار شدی و مثل هر روز خواستی یه سرکی تو یخچال بکشی بخونیش:دانی از زندگی چه می خواهم؟   من تو باشم...تو...پای تا سر تو    زندگی که هزار باره بود    بار دیگر تو...بار دیگر تو

چطور بود؟دوست دارم .   این و دیگه از خودت یادگرفتم که یهویی و بی وقت و بی جا بهت بگم دوست دارم.

راستی امروز دختر بدی بودم.چون زدم زیر قولم و ناراحتتم کردم.منو ببخشید کن عشقم!!!؟

یه چیز دیگه بگم که بدونی؟هر روزی که نمی بینمت برام مثل یه سال می گذره.پس خودت حدس بزن که هر بار که می خوام ببینمت چقدر اشتیاق و اضطراب دارم.راستی دوستت هم دارم.

بوس بوس.فدات

 

 

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 12:47 | لینک  | 

دست نوشته های یک زن
می گفت دیگه دل و دماغ وب لاگم نداره.دلم می خواست دست بندازم دور دور گردنش و التماسش کنم که تورو خدا تو دیگه اینطوری حرف نزن (مثل بقیه آدمای اطرافم)اما دیدم بازم حق داره.خودش بهم گفت که روزای خوبی نداره.خوب آقامون خستس دیگه.برای همین ناراحتیمو از حرفش نشون ندادم.اما...

بازم اما از اونجایی که خودت گفتی خانما صبرشون زیاده من صبر می کنم.

ببینم آقامون!!!مگه خودت نگفتی اینجا خونمونه تا بریم تو خونه خودمون؟ اوکی!!پس منم به عنوان زن خونه مجازیمون تموم مشکلات اطرافمو میریزم تو سطل زباله تا تو شب بذاری دم در.اونوقت در عوض فکر کردن به اونا به تو فکر می کنم .به اینکه شب که اومدی خونه با یه شام گرم و البته سوخته ازت پذیرایی کنم.توام ...

توام بیا یه کاری کن!!!تو این اوضاع یه کاری نکن که یادم بره دوسم داری!!!خوب؟آخه این فکر دیوونم می کنه.خل می شم.اصلا هنوزم دوسم داری؟

راستی عشق من!هر چی می گذره بیشتر می فهمم که بدون هادیم زندگی دیگه معنا نداره.با همه اینا.با همه فکر مشغولیات.باهمه خستگیات.مهتارو هیچوقت تنها نذار.قول بده که تا آخرش باهام صادق بمونی.تا آخرشم دوسم داشته باش.پس تا وقتی دوباره دل و دماغ پیدا کنی بار خونمون رو دوش من!!! اوکی؟؟؟

وااااای دوباره غذام سوخت.

          

 

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 19:7 | لینک  | 

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 19:28 | لینک  | 

کی میدونه
یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود...

یه دختری بود.بهش میگفتن دخترشاه پریا.اما واقعا دختر شاه پریا نبودا.یه روز زدو این دخترک عاشق شد.عاشق خوشگلترین مترسک شهر.یه مترسک مهربون که اونم دخترک و دوست داشت(می گفت عاشقانه).اما ... 

این دختر اینقدر عاشق بود که طاقت یه روز دوری از عشقش و نداشت.اما اون عاشق انگار صبرش زیاد شده بود...

آخرش یعنی چی می شه؟

ـ من می گم دخترک اینقدر تو شبای بارونی دعا می کنه تا مترسک دوباره صبرش و از دست بده و دوباره رنگین کمون در بیاد

تو چی می گی مترسک؟

       

         

 

            

               

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 18:1 | لینک  | 

گوش کن

خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم

همراه با خداوند.

و بر روي پرده شب

تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم

همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم

روز به روز پرده ظاهر شد

يکي مال من يکي از آن خداوند

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت

اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها، و ........

آن گاه از او پرسيدم:

خداوندا تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود

و من پذيرفتم با تو زندگي کنم

خواهش ميکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي

خداوند پاسخ داد

فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.

نه حتي براي لحظه اي

و من چنين نکردم.

هنگامي که در آن روزها، يک رد پا بر روي شن ديدي

من بودم که تو را به دوش کشيده بودم

عشقم حالا یادت باشه هیچوقت تو سختیات تنها نبودی و نیستی

حالا چشمای قشنگتو ببندو ...

با هم منتظر لحظه های قشنگ زندگیمون می مونیم.

                                                  

و عصرهاي بهاري را

            که بر شانه ي مرد مهاجر‌‌

                                   سپيد مي شوند !

دستانت ماه را برايم مي چينند

و در هياهوي لاله ها

                    سکوتي را

                     به بال هاي پرستو مي بخشند !

از لبان او به چشمه ها رفتم

من

   با هر پياده

            ديواري بالا آوردم

چشم هايم فرو ريخت

و ستاره

         ستاره

               آسمان شدم در تو !

چشمانم

         از شب

                آهويي به حرم مي برد

خواب ديدم که پرستو باشم

- دريا و آرام

       به خواب ميروم ..

 

           

 

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 20:55 | لینک  | 

پند پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 19:7 | لینک  | 

من بايد عوض شم

مترسك هنوزم همونجوريه همون جوري كه اصلا نميدونه چه جوريه ! گاهی اينطور می شه دیگه .  مگه نه؟ تا به حال شده خودت هم ندونی چته؟ همه چيز انگار جور است و  تو اما ناجوری... داشتم فکر ميکردم چرا مردم اينجا همه يه جورائين و انگار با همه چیز کلی فاصله دارن!!! یعنی اینکه گویا یادشون رفته خودشون  چیکاره بودن و چه کارای می کردن .انگار یادشون رفته تا همین چند وقت پیش چه حرفای می زدنو چه ادعا هایی داشتن . حالا همه حرفاشون یادشون رفته .خب شاید مشکل ار مترسکاست که نمی تونن با طبیعت آدما کنار بیان.   تو همين حال و هوا بودم که يکهو يه فکر قلمبه تو سرم منفجر شد... همه که بد نميشن! شايد مشکل از منه! شايد درجه سازگاری من با محيط کم شده... اين بنده های خدا خوب يا بد يه عمری اينطوری زندگی کردن و با هم کنار اومدن حالا من از راه نرسيده طلبکار هم شدم! آره فکر کنم ايراد از منه! ! !
  خوب ديگه کاری نداری؟ خدافظ... من بايد برم اخلاق خودم رو اصلاح کنم. 


 


 

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 19:42 | لینک  | 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

نوشته شده توسط هادی و مهتا در ساعت 19:40 | لینک  |